.سایت هیئت یالثارات الحسین علیه السلام در تاریخ ۹۵/۵/۱۶ بهینه سازی و بروزرسانی شد
اِلهي لا تُؤَدِّبْني بِعُقوُبَتِكَ وَلا تَمْكُرْ بي في حيلَتِكَ
خدايا مرا به مجازات و عقوبتت ادب مكن و به من مكر مكن با حيله‌ات،
مِنْ اَينَ لِي الْخَيرُ يا رَبِّ وَلا يوُجَدُ اِلاّ مِنْ عِنْدِكَ
از كجا خيري به دست آورم اي پروردگار من با اينكه خيری يافت نشود جز در پيش تو
فراز هایی از دعای ابوحمزه ثمالی
خطبه شقشقیه سندی دائمی در بیان مظلومیت امیرالمومنین ( ع ) – هیئت یالثارات الحسین

خطبه شقشقیه سندی دائمی در بیان مظلومیت امیرالمومنین ( ع )

با سلام و درود به روح بلند عالم گرانقدر مرحوم سید رضی (ره)

در این مقاله سعی داریم هم گام با سلسله جلسات سخنران ارجمند جلسه  در شرح و تفسیر یکی از خطبه های مهم و زیبای نهج البلاغه قدم برداریم . لازم به ذکر این خطبه ی مهم که خطبه سه نهج شریف میباشد محل اختلاف بسیاری از علمای تشییع و اهل سنت بوده که به وسیله آن سندیت کتاب ارزشمند نهج البلاغه را مورد نقد قرار داده اند .

 

 

7design-08210510
image-2562

این خطبه معروف به شقشقیه است و متشمل بر شکایت در امر خلافت و سپس ترجیح دادن شکیبایى در برابر آن و آنگاه بیعت مردم با او مى باشد.به خدا سوگند! او پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعیت من در مساله خلافت همچون محور سنگ آسیاب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)، سیل خروشان (علم و فضیلت) از دامنه کوهسار وجودم پیوسته جارى است و مرغ (دورپرواز اندیشه) به قله (وجود) من نمى رسد (چون چنین دیدم)، در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى نمودم و پیوسته در این اندیشه بودم که آیا با دست بریده (و نداشتن یار و یاور، به مخالفان) حمله کنم یا بر این تاریکى کور، صبر نمایم، همان ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده، کودکان خردسال را پیر و مردم باایمان را تا واپسین دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد.سرانجام دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است، به همین دلیل شکیبایى پیشه کردم (نه شکیبایى آمیخته با آرامش خاطر، بلکه) در حالى که گویى در چشمم خاشاک بود و استخوان راه گلویم را گرفته بود، چرا که با چشم خود مى دیدم میراثم به غارت مى رود!

 

خطبه در یک نگاه:

این خطبه از مهمترین خطبه هاى نهج البلاغه است و چون مسائل مربوط به خلافت بعد از رسول خدا (ص) را بى پرده شرح مى دهد براى گروهى جنجال برانگیز شده است.نکته هایى در این خطبه وجود دارد که در هیچ یک از خطبه هاى نهج البلاغه نیست و در عین کوتاهى، یک دوره تاریخ اسلام مربوط به عصر خلفاى نخستین در آن خلاصه شده است.تحلیلهاى دقیق و جالبى دارد که براى صاحب نظران، بسیار قابل مطالعه است و نکاتى در آن دیده مى شود که در هیچ جاى دیگر دیده نخواهد شد.

قبل از ورود در شرح و تفسیر این خطبه اشاره به چند نکته لازم به نظر مى رسد:

۱- نام خطبه: نام این خطبه از جمله آخر آن گرفته شده است که امام (ع) در پاسخ تقاضاى ابن عباس براى ادامه خطبه، به او فرمود: (تلک شقشقه هدرت ثم قرت) که معادل آن در فارسى چنین است: (این شعله آتشى بود که از دل زبانه کشید و فرو نشست) و به این ترتیب درخواست ابن عباس را براى ادامه سخن رد کرد، چون حال و هوایى که امام (ع) را براى بیان آن سخنان آتشین و حساس آماده کرده بود تغییر یافت، زیرا کسى از میان جمعیت برخاست و نامه اى به دست حضرت داد و فکر امام (ع) را به مسائل دیگرى متوجه ساخت.

۲- زمان صدور: در مورد زمان صدور این خطبه در میان شارحان نهج البلاغه گفتگوست، بعضى مانند محقق خویى معتقدند: از محتواى خطبه و همچنین اسناد و طرق آن استفاده مى شود که این سخنان را در اواخر عمر شریفش بعد از ماجراى جنگ جمل و صفین و نهروان و پیکار با ناکثین و قاسطین و مارقین ایراد فرموده و انصافا محتواى خطبه نیز این نظر را تایید مى کند.

۳- مکان ایراد خطبه: جمعى از شارحان نهج البلاغه از ذکر مکان صدور خطبه خاموشند ولى بعضى معتقدند که امام (ع) آن را بر فراز منبر مسجد کوفه ایراد فرموده و ابن عباس مى گوید: امام (ع) آن را در (رحبه) ایراد فرمود و این در موقعى بود که سخن از مساله خلافت به میان آمد، طوفانى در قلب مبارک امام (ع) برخاست و این سخنان را ایراد فرمود.

۴- سند خطبه: در مورد سند خطبه نیز گفتگوست.بعضى گفته اند: این خطبه از خطبه هاى متواتر است و بعضى به عکس، گفته اند این خطبه از على (ع) نیست و او هرگز از مساله خلافت شکایت نکرده، بلکه ساخته و پرداخته سیدرضى مى باشد.شارح معروف، ابن میثم بحرانى مى گوید: این دو ادعا هر دو باطل و در طریق افراط و تفریط است.سند خطبه به حد تواتر نرسیده و از طرفى این ادعا که از سخنان سیدرضى است نیز بى پایه است (و حق این است که از عل ى (ع) صادر شده است).

اشکال تراشى در سند این خطبه، به خاطر این نیست که ضعف و فتورى در آن راه دارد و یا با سایر خطبه هاى نهج البلاغه از نظر ارزش متفاوت مى باشد، بلکه به عکس، چنان که خواهد آمد این خطبه داراى اسناد متعددى است که در بعضى از خطبه هاى بعضى نهج البلاغه این همه اسناد وجود ندارد.تنها چیزى که سبب اشکال تراشى درباره خطبه شده است این است که با پیشداوریها و ذهنیت گروهى از افراد سازگار نیست.

آنها به جاى این که پیشداورى و ذهنیت خود را با آن اصلاح کنند، به فکر مخدوش کردن اسناد خطبه افتاده اند تا مبادا به ذهنیت آنها لطمه اى وارد شود.به هر حال از جمله اسنادى که غیر از نهج البلاغه براى این خطبه ذکر شده، اسناد زیر است:

الف- ابن جوزى در کتاب تذکره الخواص مى گوید: این خطبه را امام (ع) در پاسخ کسى ایراد فرمود که هنگامى که امام (ع) به منبر رفته بود از آن حضرت پرسید: ما الذى ابطا بک الى الان، چه چیز سبب شد که تا این زمان زمام خلافت را به دست نگیرى؟ این سخن نشان مى دهد که ابن جوزى طریق دیگرى براى این خطبه در اختیار داشته است، زیرا سوال این جوان در نهج البلاغه مطرح نیست حتما ابن جوزى از طریق دیگرى گرفته است.ب- شارح م عروف ابن میثم بحرانى مى گوید: این خطبه را در دو کتاب یافتم که تاریخ تالیف آنها، قبل از تولد سیدرضى- ره- بوده است: نخست در کتاب الانصاف نوشته ابوجعفر ابن قبه شاگرد کعبى، که یکى از بزرگان معتزله است که وفات او قبل از تولد سیدرضى است.دیگر این که نسخه اى از آن را یافتم که بر آن، خط ابوالحسن على بن محمد بن فرات وزیر المقتدر بالله بود و این، شصت و چند سال قبل از تولد سیدرضى بوده است.سپس مى افزاید: بیشترین گمان من این است که آن نسخه مدتى قبل از تولد ابن فرات نوشته شده بوده است.ابن ابى الحدید نیز مى گوید: استادم واسطى در سال ۶۰۳ از استادش ابن خشاب چنین نقل کرد که او در جواب این سوال که آیا این خطبه مجعول است؟ گفت: نه به خدا سوگند! من مى دانم که کلام امام (ع) است همانگونه که مى دانم اسم تو مصدق بن شبیب واسطى است.من ادامه دادم و گفتم: بسیارى از مردم مى گویند این از سخنان سیدرضى است.او در پاسخ گفت: سیدرضى و غیر سیدرضى کجا، و این بیان و این اسلوب ویژه کجا؟! ما رساله هاى سیدرضى را دیده ایم و روش و طریقه و فن او را در نثر شناخته ایم، هیچ شباهتى با این خطبه ندارد سپس افزود: به خدا سوگند من این خطبه را در کتابهایى یافت ه ام که دویست سال قبل از تولد سیدرضى تصنیف شده است.من این خطبه را با خطوطى دیده ام که آنها را مى شناسم و مى دانم خط کدام یک از علما و اهل ادب است پیش از آن که پدر رضى متولد شود.سپس ابن ابى الحدید مى گوید: من نیز خودم قسمت مهم این خطبه را در نوشته هاى استاد ابوالقاسم بلخى که از علماى بزرگ معتزله بود یافته ام و او معاصر المقتدربالله بود که مدت زیادى قبل از تولد سیدرضى مى زیسته است و نیز بسیارى از آن را در کتاب ابن قبه (که از متکلمان امامیه است) به نام الانصاف یافتم و او از شاگردان ابوالقاسم بلخى است و قبل از سیدرضى مى زیسته است.مرحوم علامه امینى در الغدیر، جلد ۷، صفحه ۸۲ به بعد، این خطبه را از ۲۸ کتاب، آدرس داده است.محتواى خطبه: همانگونه که قبلا نیز اشاره شد این خطبه در تمام فرازهایش از مساله خلافت بعد از پیامبر اسلام (ص) سخن مى گوید و مشکلاتى را که در دوران خلفا به وجود آمد در عبارات کوتاه و پرمعنى و بسیار داغ و موثر شرح مى دهد و با صراحت، این حقیقت را بیان مى کند که بعد از رسول خدا (ص) او، از همه شایسته تر براى این مقام بود و شدیدا تاسف مى خورد که چرا خلافت از محور اصلى تغییر داده شد.در پایان خطبه،  داستان بیعت مردم را با خودش شرح مى دهد و اهداف پذیرش بیعت را در جمله هاى بسیار زیبا و الهام بخش بیان مى فرماید.

 

 

……………………………………………………………………………………………………………………………………………

متن عربی

ومن خطبه له علیه السلام
المعروفه بالشِّقْشِقِیَّه [وتشتمل على الشکوى من أمر الخلافه ثم ترجیح صبره عنها ثم مبایعه الناس له:] أَمَا وَالله لَقَدْ تَقَمَّصَهافُلانٌ، وَإِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّیَ مِنهَا مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحَا، یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ، وَلا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْرُ، فَسَدَلْتُدُونَهَا ثَوْباً، وَطَوَیْتُ عَنْهَا کَشْحاً وَطَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍعَمْیَاءَ، یَهْرَمُ فیهَا الکَبیرُ، وَیَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ، وَیَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ. [ترجیح الصبر] فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرتُ وَفی الْعَیْنِ قَذىً، وَفی الحَلْقِ شَجاً أرى تُرَاثینَهْباً،حَتَّى مَضَى الاََْوَّلُ لِسَبِیلِهِ، فَأَدْلَى بِهَاإِلَى فلانٍ بَعْدَهُ.

ثم تمثل بقول الاَعشى:

شَتَّانَ مَا یَوْمِی عَلَى کُورِهَاوَیَوْمُ حَیَّانَ أَخِی جَابِرِ

فَیَا عَجَباً!! بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهافی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ ـ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا! ـ فَصَیَّرَهَا فی حَوْزَهٍ خَشْنَاءَ، یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَیَخْشُنُ مَسُّهَا، وَیَکْثُرُ العِثَارُجفِیهَا،] وَالاْعْتَذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبَهِعر، إِنْ أَشْنَقَلَهَا خَرَمَ وَإِنْ أَسْلَسَلَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِیَ النَّاسُـ لَعَمْرُ اللهِ ـ بِخَبْطٍوَشِمَاسٍ وَتَلَوُّنٍ وَاعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّهِ، وَشِدَّهِ الِْمحْنَهِ، حَتَّى إِذا مَضَى لِسَبِیلِهِ جَعَلَهَا فی جَمَاعَهٍ زَعَمَ أَنَّی أَحَدُهُمْ. فَیَاللهِ وَلِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الاََْوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هذِهِ النَّظَائِرِ لکِنِّی أَسفَفْتُإِذْ أَسَفُّوا، وَطِرْتُ إِذْ طَارُوا، فَصَغَارَجُلُ مِنْهُمْ لِضِغْنِه وَمَالَ الاَْخَرُ لِصِهْرهِ، مَعَ هَنٍ وَهَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ القَوْمِ، نَافِجَاً حِضْنَیْهِبَیْنَ نَثِیلهِوَمُعْتَلَفِهِ وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَمَالَ اللهِ خَضْمَ الاِِْبِل نِبْتَهَالرَّبِیعِ، إِلَى أَنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهًُّس، وَأَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَکَبَتْبِهِ بِطْنَتُهُ

[مبایعه علی علیه السلام ] فَمَا رَاعَنِی إلاَّ وَالنَّاسُ إلیَّ کَعُرْفِ الضَّبُعِ یَنْثَالُونَعَلَیَّ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ، حَتَّى لَقَدْ وُطِىءَ الحَسَنَانِ، وَشُقَّ عِطْفَایَ مُجْتَمِعِینَ حَوْلی کَرَبِیضَهِ الغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالاََْمْرِ نَکَثَتْ طَائِفَهٌ وَمَرَقَتْ أُخْرَى وَفَسَقَ [وقسطج آخَرُونَعس کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: ، بَلَى! وَاللهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَوَعَوْهَا، وَلکِنَّهُمْ حَلِیَتَ الدُّنْیَافی أَعْیُنِهمْ، وَرَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَبَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْلاَ حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِیَامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللهُ عَلَى العُلَمَاءِ أَلاَّ یُقَارُّواعَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ، وَلا سَغَبِمَظْلُومٍ، لاَََلقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِها، وَلاَََلفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ

قالوا: وقام إِلیه رجل من أهل السوادعند بلوغه إلى هذا الموضع من خطبته، فناوله کتاباً، فأقبل ینظر فیه، فلمّا فرغ من قراءته قال له ابن عباس: یا أمیرالمؤمنین، لو اطَّرَدت مَقالتکَمن حیث أَفضیتَ فَقَالَ علیه السلام : هَیْهَاتَ یَابْنَ عَبَّاسٍ! تِلْکَ شِقْشِقَهٌهَدَرَتْثُمَّ قَرَّتْ

قال ابن عباس: فوالله ما أَسفت على کلامٍ قطّ کأَسفی على ذلک الکلام أَلاَّ یکون أمیرالمؤمنین علیه السلام بلغ منه حیث أراد.

قوله علیه السلام فی هذه الخطبه: «کراکب الصعبه إن أشنق لها خرم، وإن أسلس لها تقحم» یرید: أنه إذا شدد علیها فی جذب الزمام وهی تنازعه رأسها خرم أنفها، وإن أرخى لها شیئاً مع صعوبتها تقحمت به فلم یملکها، یقال: أشنق الناقه: إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه، وشنقها أیضاً،

ذکر ذلک ابن السکیت فی «إصلاح المنطق». وإنما قال علیه السلام : «أشنق لها» ولم یقل: «أشنقها»، لاَنه جعله فی مقابله قوله: «أسلس لها»، فکأنه علیه السلام قال: إن رفع لها رأسها بالزمام یعنی أمسکه علیها. وفی الحدیث: أن رسول الله صلى الله علیه وآله خطب الناس وهو عل ناقه قد شنق لها وهی تقصع بجرّتها.ومن الشاهد على أنّ أشنق بمعنى شنق قول عدی بن زید العبادی:

ساءها ما بنا تبیّن فی الاَیدیوأشناقها إلى الاَعناقِ.


متن فارسی

هان ای مردم،سوگند به خدا،آن شخص جامه خلافت را به تن کرد و اوخود قطعا می‏ دانست که موقعیت من نسبت‏به خلافت،موقعیت مرکز آسیاب به ‏آسیاب است که به دور آن می ‏گردد.

سیل انبوه فضیلت‏ های انسانی-الهی از قله‏ های روح من به سوی انسان‏هاسرازیر می ‏شود. ارتفاعات سر به ملکوت کشیده امتیازات من بلندتر از آن است که‏ پرندگان دور پرواز بتوانند هوای پریدن روی آن ارتفاعات را در سر بپرورانند.

[در آن هنگام که خلافت در مسیر دیگری افتاد]،پرده‏ای میان خود و زمامداری ‏آویخته روی از آن گردانیدم، چون در انتخاب یکی از دو راه اندیشیدم،یا می بایست‏ با دستی خالی به مخالفانم حمله کنم و یا شکیبائی در برابر حادثه‏ای ظلمانی و پرابهام پیشه‏ گیرم. [چه حادثه‏ای؟!] حادثه‏ ای بس کوبنده که بزرگسال را فرتوت وکم سال را پیر و انسان با ایمان را تا بدیدار پروردگارش در رنج و مشقت فرومی ‏برد.

به حکم عقل سلیم بر آن شدم که صبر و تحمل را بر حمله با دست‏خالی ‏ترجیح بدهم. من راه بردباری را پیش گرفتم،چونان بردباری چشمی که خس‏و خاشاک در آن فرو رود و گلویی که استخوانی مجرایش را بگیرد. [چرا اضطراب‏ سر تا پایم را نگیرد و اقیانوس درونم را نشوراند؟]. می دیدم حقی که به من رسیده‏ و از آن من است ‏به یغما می ‏رود و از مجرای حقیقی ‏اش منحرف می ‏گردد. تاآن گاه که روزگار شخص یکم سپری گشت و راهی سرای آخرت گردید و خلافت‏ را پس از خود به شخص دیگری سپرد.

این رویداد تلخ شعر اعشی قیس را بیاد می ‏آورد که می‏ گوید:روزی که باحیان برادر جابر در بهترین رفاه و آسایش غوطه‏ ور در لذت بودم،کجا و امروزکه با زاد و توشه ‏ای ناچیز سوار بر شتر در پهنه بیابانها گرفتارم،کجا؟!!.

شگفتا!با اینکه شخص یکم در دوران زندگیش انحلال خلافت و سلب‏آن را از خویشتن می ‏خواست،به شخص دیگری بست که پس از او زمام خلافت‏ را به دست ‏بگیرد. آن دو شخص پستان‏های خلافت را چه سخت و قاطعانه میان‏ خود تقسیم کردند !![گویی چنین حادثه‏ای سرنوشت‏ ساز جوامع در طول قرون‏ و اعصار،نه به تاملی احتیاج داشت و نه به مشورتی]شخص یکم رخت از این دنیابربست و امر زمامداری را در طبعی خشن قرار داد که دلها را سخت مجروح می کردو تماس با آن،خشونتی ناگوار داشت.در چنان طبعی خشن که منصب زمامداری‏به آن تفویض شد،لغزش‏های فراوان به جریان می‏ افتد و پوزش‏های مداوم‏ بدنبالش. دمساز طبع درشتخو چونان سوار بر شتر چموش است که اگر افسارش‏را بکشد،بینی ‏اش بریده شود و اگر رهایش کند،از اختیارش بدر می ‏رود.

سوگند به پروردگار،مردم در چنین خلافت ناهنجار به مرکبی ناآرام وراهی خارج از جاده و سرعت در رنگ‏پذیری و به حرکت در پهنای راه بجای‏سیر در خط مستقیم مبتلا گشتند، من به درازای مدت و سختی مشقت در چنین وضعی ‏تحمل‏ها نمودم، تا آنگاه که این شخص دوم هم راه خود را پیش گرفت و رهسپارسرای دیگر گشت و کار انتخاب خلیفه را در اختیار جمعی گذاشت که گمان می کردمن هم یکی از آنان هستم، پناه بر خدا،از چنین شورایی!من کی در برابر شخص ‏اولشان در استحقاق خلافت مورد تردید بودم،که امروز با اعضای این شوری ‏قرین شمرده شوم !![من بار دیگر راه شکیبایی را در پیش گرفتم و]خودرا یکی از آن پرندگان قرار دادم که اگر پایین می ‏آمدند،من هم با آنان فرودمی‏آمدم و اگر می ‏پریدند،با جمع آنان بپرواز در می‏آمدم.

مردی در آن شوری از روی کینه‏ توزی،اعراض از حق نمود و دیگری به‏ برادر زنش تمایل کرد، با اغراض دیگری که در دل داشت.

شخص سومی از آن جمع در نتیجه شوری به خلافت‏ برخاست.او در مسیر انباشتن شکم و خالی کردن آن بود و با بالا کشیدن پهلوهای خویش. به همراه اوفرزندان پدرش برخاستند و چونان شتر که علف‏های با طراوت بهاری را با احساس خوشی می‏ خورد،مال خدا را با دهان پر می‏خوردند.

سالها بر این گذشت و پایان زندگی سومی هم فرا رسید و رشته‏ هایش پنبه ‏شد و کردار او به حیاتش خاتمه داد و پرخوری به رویش انداخت.

برای من روزی بس هیجان‏ انگیز بود که انبوه مردم با ازدحامی سخت‏ برسم‏ قحط زدگانی که به غذایی برسند،برای سپردن خلافت‏ به دست من،از هر طرف ‏هجوم آوردند.

اشتیاق و شور و ازدحام چنان از حد گذشت که دو فرزندم حسن و حسین‏ کوبیده شدند و لباس دو پهلویم از هم شکافت.

تسلیم عموم مردم در آن روز،اجتماع انبوه گله‏ های گوسفند را بیاد می ‏آوردکه یکدل و یک‏آهنگ پیرامونم را گرفته بودند.

هنگامی که به امر زمامداری برخاستم،گروهی عهد خود را شکستند،جمعی ‏دیگر از راه منحرف گشتند و گروه دیگری هم ستمکاری را پیشه خود کردند، گوئی آنان سخن خداوندی را نشنیده بودند که فرموده است:

«ما آن سرای ابدیت را برای کسانی قرار خواهیم داد که در روی زمین‏ برتری بر دیگران نجویند و فساد براه نیاندازند،و عاقبت کارها به سود مردمی است‏که تقوی می ‏ورزند».

آری،بخدا سوگند،آنان کلام خدا را شنیده.گوش به آن فرا داده و درکش‏ کرده بودند،ولی دنیا خود را در برابر دیدگان آنان بیاراست،تا در جاذبه زینت‏ و زیور دنیا خیره گشتند و خود را درباختند.

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و روح را آفرید،اگر گروهی برای ‏یاری من آماده نبود و حجت‏ خداوندی با وجود یاوران بر من تمام نمی ‏گشت و پیمان الهی با دانایان درباره عدم تحمل پرخوری ستمکار و گرسنگی ستمدیده ‏نبود،مهار این زمامداری را به دوشش می ‏انداختم و انجام آن را مانند آغازش‏ با پیاله بی‏ اعتنایی سیراب می ‏کردم.در آن هنگام می‏ فهمیدید که این دنیای شما درنزد من از اخلاط دماغ یک بز ناچیزتر است.

می ‏گویند:موقعی که سخنان امیر المؤمنین علیه السلام به اینجا رسید،مردی ‏از اهل عراق برخاست و نام ه‏ای به او داد،آن حضرت که نامه را مطالعه می ‏کرد.

ابن عباس گفت:

یا امیر المؤمنین،کاش سخنانت را از همانجا که قطع فرمودی،ادامه می دادی.

حضرت فرمود:

هیهات،ای فرزند عباس،سخنانی که گفتم،شقشقه ‏ای بود که با هیجان برآمدو خاموش شد. ابن عباس می‏ گوید:

سوگند به خدا،هرگز به سخنی مانند این خطبه‏ ی ناتمام امیر المؤمنین تاسف‏نخورده بودم، که آن پیشوای الهی مقصود خویش را از این خطبه به اتمام ‏نرسانید.

………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

شرح و تفسیر:

تحلیلى مهم پیرامون مساله خلافت: این خطبه- همانگونه که گذشت- به طوفانهاى سخت و سنگینى اشاره مى کند که بعد از رسول خدا (ص) براى تغییر محور خلافت انجام شد و شایسته ترین فرد را با تکیه بر دلیل و منطق براى جانشینى پیامبر (ص) نشان مى دهد و سپس به مشکلات عظیمى که به خاطر تخلف از این امر و از نص صریح پیامبر (ص) در امر خلافت براى مسلمین پدید آمد اشاره مى فرماید.نخست شکایت خود را از نخستین مرحله خلافت بیان مى دارد و مى فرماید: به خدا سوگند او پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعیت من در مساله خلافت همچون محور سنگ آسیاست! (که بدون آن هرگز گردش نمى کند) (اما و الله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا).بدون اشکال مرجع ضمیر (تقمصها) خلافت است و تعبیر به قمیص (پیراهن) شاید اشاره به این نکته باشد که او از مساله خلافت به عنوان پیراهنى براى پوشش و زینت خود بهره گرفت در حالى که این آسیاب عظیم، نیاز به محور نیرومندى دارد که نظام آن را در حرکت شدیدش حفظ کند و ا ز انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمین بچرخد.آرى خلافت پیراهن نیست، سنگ آسیاى گردنده جامعه است، خلافت نیاز به محور دارد، نه این که کسى او را بر تن کند و پوشش خود قرار دهد.سپس دلیل روشنى براى این معنى ذکر مى کند که به هیچ وجه قابل انکار نیست، مى فرماید: سیلهاى خروشان و چشمه هاى (علم و فضیلت) از دامنه کوهسار وجودم پیوسته جارى است و مرغ (دورپرواز اندیشه) به قله (وجود) من نمى رسد (ینحدر عنى السیل، و لا یرقى الى الطیر).تعبیر (به ینحدر، فرو مى ریزد و پایین مى آید)، (و لا یرقى، بالا نمى رود) که در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بیانگر نکته لطیف و ظریفى است و آن اینکه وجود امام، به کوه عظیمى تشبیه شده، که داراى قله بسیار مرتفعى است و طبیعت اینگونه کوهها و قله ها این است که نزولات آسمانى را در خود جاى مى دهد و سپس به صورت مستمر به روى زمینهاى گسترده و دشتها جارى مى سازد و گلها و گیاهان و درختان را بارور مى کند و از سوى دیگر هیچ پرنده دورپروازى، نمى تواند به آن راه یابد.این تشبیه اشاره به همان چیزى است که در قرآن مجید درباره نقش کوهها در آرامش و آبادى زمین آمده: و الق ى فى الارض رواسى ان تمید بکم و انهارا و سبلا لعلکم تهتدون، خداوند در زمین، کوههاى محکم و ثابتى افکند تا اضطراب و لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرهایى (به وسیله آنها) ایجاد کرد و راههایى در آن قرار داد تا هدایت شوید.آرى اگر شبکه کوههاى عظیم نبودند فشار درونى زمین از یکسو و تاثیر جاذبه ماه و خورشید و جزر و مد پوسته زمین از سوى دیگر و فشار وزش طوفانها از سوى سوم، آرامش را از انسانها مى گرفت و آبهایى که از آسمان نازل مى شد به صورت سیلاب عظیمى به دریاها مى ریخت و ذخیره آبى به صورت نهر و چشمه وجود نداشت.وجود امام آگاه و بیدار و نیرومند و معصوم براى هر امت، مایه آرامش و انواع برکات است.در ضمن، این تعبیر نشان مى دهد که هیچ کس را یاراى دستیابى به افکار بلند امام (ع) و اوج معرفت و کنه شخصیت آن حضرت نیست و به اسرار وجود او جز پیامبر اکرم (ص) که استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پى نمى برد.هر کس از یاران و اصحاب و پیروانش به اندازه پیمانه وجود خویش از این اقیانوس بزرگ بهره مى گیرد بى آن که کرانه ها و ژرفاى آن بر کسى روشن باشد.این نکته نیز قابل توجه است که براى گردش سنگ آسیاب از وجود نهرها استفاده مى شود و ای ن نهرها از کوههاى عظیم سرچشمه مى گیرد، به علاوه سنگهاى آسیاب را از کوهها جدا مى کنند و ممکن است تعبیر فوق، اشاره اى به همه این معانى باشد، یعنى هم محورم و هم سنگ آسیابم و هم نیروى محرک آن، که چیزى جز علم و دانش سرشار نیست.همچنین همانطور که اشاره شده، باید توجه داشت که قله هاى کوهها برکات آسمانى را به صورت برفها در خود جاى مى دهند و سپس به صورت تدریجى به زمینهاى تشنه مى فرستند و این مى تواند اشاره اى به قرب وجود على (ع) نسبت به سرچشمه وحى و بهره گیرى از دریاى بیکران وجود پیامبر (ص) باشد.بعضى از شارحان تعبیر به سیل در جمله بالا را اشاره به علم و دانش بیکران على (ع) دانسته اند که پیامبر اسلام (ص) در حدیث معروف: (انا مدینه العلم و على بابها) به آن اشاره فرموده است و نیز در تفسیر آیه (قل ارایتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین، بگو به من خبر دهید اگر آبهاى شما در زمین فرو رود چه کسى مى تواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد)، از امام على بن موسى الرضا (ع) مى خوانیم که: (ماء معین) را به علم امام تفسیر فرمودند.در اینجا چند سوال کوتاه پیش مى آید: نخست این که ممکن است گفته شود: چرا على (ع) در اینجا از خویشتن ت عریف کرده، در حالى که تعریف از خویش نکوهیده است (تزکیه المرء لنفسه قبیح).ولى باید توجه داشت که میان خودستایى و معرفى کردن، فرق بسیار است.

گاه مردم از شخصیت کسى بى خبرند و بر اثر ناآگاهى نمى توانند استفاده کافى از او کنند، در اینجا معرفى کردن چه از سوى خود و چه از سوى دیگران نه تنها عیب نیست بلکه عین صواب و طریق نجات است و همانند معرفیهایى است که یک طبیب در بالاى نسخه خود در مورد تخصصهاى طبیش مى کند که تنها، فایده راهنمایى مردم براى حل مشکلاتشان دارد نه جنبه خودستایى.دیگر این که، جمله (ینحدر عنى السیل، و لا یرقى الى الطیر) یک ادعاست، دلیلش چیست؟ پاسخ این سوال از پاسخ سوال اول روشنتر است، زیرا هر کس کمترین ارتباطى با تاریخ اسلام و مسلمین دارد، مقام بى نظیر امیرمومنان على (ع) را در علم و دانش مى داند زیرا علاوه بر احادیث فراوانى که از پیغمبر اکرم (ص) در زمینه علم وسیع على (ع) نقل شده و علاوه بر این که همه علوم اسلامى طبق تصریح جمعى از دانشمندان اسلامى از وجود او سرچشمه گرفته و او بنیانگذار این علوم محسوب مى شود و علاوه بر این که در تمام دوران خلفا هر زمان مشکل مهمى در مسائل مختلف اسلامى پیش مى آمد و همه از حل آن عاجز مى ماندند، به على (ع) پناه مى برند و حل نهایى را از او مى خواستند، تنها مطالعه خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار آن حضرت در نهج البلاغه براى پى بردن به این حقیقت کافى است.هر انسان منصفى- چه مسلمان و چه غیر مسلمان- نهج البلاغه را به دقت مطالعه کند در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظیم فرود مى آورد و مفهوم: ینحدر عنى السیل، و لا یرقى الى الطیر، سیل خروشان علم و دانش از کوهسار وجودم سرازیر است و پرنده تیزپرواز اندیشه ها به قله وجودم نمى رسد عملا بر او ظاهر و آشکار مى شود.سوم این که چگونه آن حضرت از حوادثى که بعد از رسول خدا (ص) در امر خلافت واقع شد شکایت مى کند، آیا با مقام صبر و تسلیم و رضا منافات ندارد؟ پاسخ این سوال نیز پیچیده نیست.صبر و تسلیم و رضا مطلبى است و بیان حقایق براى ثبت در تاریخ و آگاهى حاضران و آیندگان، مطلبى دیگر که نه تنها مانعى ندارد، بلکه گاهى از اوجب واجبات است و مسائل مربوط به خلافت درست از همین نمونه است.در حقیقت مصالح مردم و جامعه اسلامى و نسلهاى آینده ایجاب مى کرده که امام (ع) این حقایق را بیان کند تا به دست فراموشى سپرده نشود.سپس مى فرماید: (هنگامى که دیدم او پیشدستى کرد و خلافت را دربرگرفت) من در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى کردم (و خود را کنار کشیدم) (فسدلت دونها ثوبا، و طویت عنها کشحا).این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که امام (ع) هنگامى که خود را در برابر این جریان دید، آماده درگیرى نشد و به دلایلى که در ذیل به آن اشاره مى شود بزرگوارانه از آن چشم پوشید و زاهدانه از آن کناره گیرى کرد.ولى از سوى دیگر این فکر دائما روح او را آزار مى داد که در برابر این انحراف بزرگ چه باید انجام دهد و مسوولیت الهى خویش را چگونه پیاده کند؟ به همین دلیل اضافه مى کند: پیوسته در این اندیشه بودم که آیا با دست بریده (و نداشتن یار و یاور به مخالفان) حمله کنم یا بر این تاریکى کور، صبر نمایم؟ (و طفقت ارتئى بین ان اصول بید جذاء، او اصبر على طخیه عمیاء).امام (ع) با این جمله، این حقیقت را روشن مى سازد که من هرگز مسوولیت خودم را در برابر امت و وظیفه اى که خدا و پیامبرش بر دوشم گذارده بودند فراموش نکرده، ولى چه کنم که در میان دو محذور، گرفتار بودم: محذور اول این که قیام کنم و با مخالفان، درگیر شوم در حالى که از یک سو، یار و یاور کافى نداشتم و از سوى دیگر این قیام موجب شکاف در میان مسلمین مى شد و فرصت به دست منافقان و دشمنانى مى داد که در انتظار چنین شرایطى بودند.محذور دوم این که در آن محیط تاریک و ظلمانى صبر کنم.تعبیر به (طخیه عمیاء) با توجه به این که (طخیه) خود به معنى ظلمت و تاریکى است اشاره به این است که گاهى ظلمتها شدید نیست و از خلال آن مى توان شبحى مشاهده کرد، ولى این ظلمت آنقدر شدید بود که باید ظلمت کورش نامید.سپس توصیف بیشترى از شرایط آن زمان در سه جمله کوتاه و پرمعنى ارائه مى دهد و مى فرماید: ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده و کودکان خردسال را پیر و مردم باایمان را تا واپسین دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد (یهرم فیها الکبیر، و یشیب فیها الصغیر، و یکدح فیها مومن حتى یلقى ربه).از این عبارات به خوبى روشن مى شود که یک رنج و درد عمومى، همه را تحت فشار قرار داده بود.صغیران را پیر مى کرد و پیران را زمینگیر، ولى مومنان رنج مضاعفى داشتند چرا که مشکلات روزافزون جامعه اسلامى و خطراتى که از هر سو آن را تهدید مى کرد آنان را در اندوه عمیق و رنج بى پایانى فرو برده بود، همان درد و مصیبتى که با گذشت زمان و در مدت کوتاهى در عصر بنى امیه خود را نشان داد و بسیارى از زحمات پیامبر اکرم (ص) و مومنان راست ین نخستین را بر باد داد.سرانجام، تصمیم گیرى خود را در برابر این (دوراهى) مشکل و خطرناک به این صورت بیان مى فرماید: سرانجام (بعد از اندیشه کافى و در نظر گرفتن تمام جهات) دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است.

(فرایت ان الصبر على هاتا احجى).به همین دلیل شکیبایى پیشه کردم (نه شکیبایى آمیخته با آرامش خاطر بلکه) در حالى بود که گویى چشم را خاشاک پر کرده و استخوان، راه گلویم را گرفته بود (فصبرت و فى العین قذى، و فى الحلق شجا).این تعبیر ترسیم گویایى از نهایت ناراحتى امام در آن سالهاى پر درد و رنج مى باشد که نمى توانست چشم به روى حوادث ببندد و نه بگشاید و نیز نمى توانست فریاد کشد و سوز درون خود را آشکار سازد.(چرا که با چشم خود مى دیدم میراثم به غارت مى رود!) (ارى تراثى نهبا).

……………………………………………………………………………………………………………………………………………

دفاع از خطبه شقشقیه

بیان شگفت‏ انگیز امام علیه السلام در خطبه شقشقیه:

درمیان ادلّه‏اى که بر انتساب خطبه شقشقیه به امام على علیه السلام دلالت مى‏کند، شواهدی وجود دارد که بر طبق آنها صدور خطبه شقشقیه از سوى سید رضى غیر ممکن مى‏باشد، یکی از این شواهد جلوه‏هاى اعجاب‏انگیز فصاحت و بلاغت در کلام امیر المؤمنین علیه السلام مى‏باشد، کلامى که به اعتراف بزرگان فراتر از کلام مخلوق و فروتر از کلام خالق مى‏باشد، براستى چگونه ممکن است که خطبه شقشقیه از سید رضى باشد و حال آنکه هر انسان مطلع وسخن ‏شناسى با اندک مطالعه این خطبه پى به سخنور اصلى آن یعنى امام على علیه السلام مى‏برد، شخصیتى که تک تاز میدان سخنورى شمرده شده و به سرور فصیحان و بلیغان عالم شهرت یافته است از این رواست که معتقدیم این توهم که خطبه شقشقیه کلام سید رضى است چیزى جز پندارى خام نمى‏باشد؛

استاد خلیل هنداوی می گوید: « هیچ کتابی را مانند نهج البلاغه پیدا نمی کنی که دارای فصول مختلف وسبک واحد باشد واز شخص واحدی صادر شده باشد از این رو تأکید داریم وتکرار می کنیم که نهج البلاغه از یک شخصیت صادر شده ویک نفس در آن دمیده است» (۱)

همچنین ابن ابى الحدید معتزلى با نقل قضیه‏اى که در پایان شرح خود بر خطبه شقشقیه آورده است بر بى اعتبار بودن این اتهام صحّه ‏گذارده ومى‏گوید:

«استادم «ابوالخیر مصدق بن شبیب» نقل نمود که من خطبه شقشقیه را نزد استاد شیخ ابومحمد عبداللَّه بن احمد معروف به «ابن خشاب» خواندم تا آنکه از او پرسیدم آیا به نظر شما این خطبه جعلى است؟ او در جواب گفت: نه به خدا قسم، من به یقین مى‏دانم که این خطبه از گفتار على علیه السلام است همانطور که مى‏دانم تو مصدق هستى (و تو را مى‏شناسم) گفتم: اما بسیارى ازمردم مى‏گویند که این خطبه از سخنان سید رضى است! گفت: نه، این نفس و اسلوب کجا و سید رضى و دیگران کجا؟ ما نوشته‏هاى سید رضى را دیده‏ایم و به گفتار و شیوه او آشنا هستیم و مى‏دانیم که با این سخنان هیچ گونه سازشى ندارد»(۲)

و نیز دکتر« محمد تیجانى» در کتاب « ثمّ اهتَدیْتُ» حکایتى را نقل مى‏کنند که خود شاهد دیگرى است بر انتساب خطبه شقشقیه به امام على علیه السلام، ایشان در بخشى از کتاب خود مى‏نویسد:

«یادم مى‏آید زمانى که استادِ علم بلاغت به ما درس بلاغت مى‏داد روزى نوبت به خطبه شقشقیه از نهج البلاغه امام على علیه السلام رسید، من و دیگر شاگردان از خواندنش مات ومتحیر ماندیم که حضرت چه مى‏گوید، من جرأت کردم و پرسیدم که آیا این خطبه واقعاً از سخنان حضرت على علیه السلام است؟ استاد گفت: آرى، بدون شک، و کیست غیر از على که چنین با فصاحت سخن بگوید و اگر این سخنان على کرم اللَّه وجهه نبود بى گمان علماى مسلمین امثال شیخ محمد عبده مفتى بزرگ مصر اینقدر اهمیت به شرح و تفسیر آن نمى‏دادند، گفتم: در اینجا که حضرت على ابوبکر و عمر را متهم مى‏کند که حقش را در خلافت غصب کردند! ناگهان استاد عصبانى شد و مرا به شدت نهیب زد که بس کن! و تهدیدم کرد که اگر یک بار دیگر چنین سؤالى کنم مرا از مجلس درسش طرد کند و بیرون بیاندازد و اضافه کرد: ما درس بلاغت مى‏دهیم نه درس تاریخ، اصلا ما را چه کار با تاریخى که صفحاتش سیاه است از فتنه‏ها و جنگ‏هاى خونین بین مسلمین و همچنان که خداوند شمشیرهاى ما را از خونهاى آنان پاک گردانیده بر ماست که زبانهایمان را از ناسزا گفتن به آنان پاک سازیم»(۳)

صدور خطبه شقشقیه از سید رضى محال استشاهد دیگرى که بر امتناع صدور خطبه شقشقیه از سوى سید رضى دلالت مى‏کند، این است که خطبه شقشقیه از حیث وجودى مقدم بر حیات سید رضى بوده است ‏بدین معنا که قبل از تولد سید رضی – که خطبه شقشقیه را در نهج البلاغه آورده است – عالمان بسیاری از شیعه وسنی بوده اند که این خطبه را روایت کرده ویا حتی آنرا در تأایفات خود ذکر کرده اند بنابر این این ادعا که سید رضى واضع خطبه شقشقیه بوده است عقلاً نمى‏تواند صحت داشته باشد .-

بزرگانی که تاریخ تألیف آنها قبل از تاریخ تولد سید رضی(۳۵۹) بوده است:۱- دانشمند معتزلى محمد بن عبد الوهاب ابوعلى الجبائى ۳۰۳هق؛چنانکه شیخ ابراهیم قطیفی درکتاب «الفرقه الناجیه» گفته است:« خطبه شقشقیه را پیش از سید رضی گروهی از دانشمندان از قبیل «ابن عبد ربه» در جزء چهارم کتاب عقد الفرید و«ابوعلی جبائی» در کتاب خود…نقل کرده اند» (۴)

همچنین علامه مجلسی دربحارالانوار نیز به این مطلب تصریح کرده است: « و مِن أهل الخلاف رواها ابن الجوزی فی مناقبه وابن عبد ربه فی الجزء الرابع من کتاب العِقد وأبوعلی الجبائی فی کتابه»(۵)

۲- ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن معروف به ابن قبه رازى ۳۱۹هق؛وی از متکلمین شیعه بوده و خطبه را در کتاب «الانصاف فى الأمامه» نقل نموده است، از جمله کسانی که این خطبه را در کتاب «الانصاف» دیده اند، دو شارح معروف نهج البلاغه« ابن ابی الحدید معتزلی» و« ابن میثم بحرانی» می باشند؛ «ابن ابی الحدید» می گوید: « و وجدتُ أیضاً کثیراً منها فی کتاب أبی جعفر بن قبه أحد متکلّمی الإمامیه وهو الکتاب المشهورالمعروف بکتاب ” الإنصاف ” وکان ابو جعفر هذا من تلامذه الشیخ أبی القاسم البلخی رحمه الله تعالی ومات فی ذالک العصر قبل أن یکون الرضی رحمه الله تعالی موجوداً» (۶)

و نیز ابن میثم گفته است:« أقول وقد وجدتُها فی موضعین تاریخها قبل مولد الرضی بمدّه: أحدهما أنها مضمّنه کتاب الانصاف لأبی جعفر بن قبه تلمیذ أبی القسم الکعبی أحد شیوخ المعتزله وکانت وفاته قبل مولد الرضی»(۷)

وی همچنین اذعان داشته که خطبه شقشقیه را در نسخه دیگری نیز دیده که خطّ «علی بن محمد بن الفرات» وزیرمقتدر بالله عباسی درآن بوده است و وزیر ابن فرات ، شصت واندی سال قبل از سید رضی می زیسته است:« الثانی أنّی وجدتُها بنسخه علیها خطّ الوزیر أبی الحسن علی بن محمد بن الفرات وکان وزیر المقتدر بالله وذالک قبل مولد الرضی بنیّف وستین سنه و الذی یغلب علی ظنی أنّ تلک النسخه کانت کتبت قبل وجود ابن الفرات بمدّه»(۸)

۳- ابوالقاسم عبداللَّه بن محمد بن محمود بلخى ۳۱۷هق؛وی رئیس طایفه‏اى از معتزله معروف به«کعبیه» بوده وخطبه را در کتابی به نام «الانصاف» نقل نموده است (۹)

چنانکه ابن ابی الحدید نیز به وجود خطبه شقشقیه درآثار وی گواهی داده است:« و قد وجدتُ أنا کثیراً من هذه الخطبه فی تصانیف شیخنا ابی القاسم البلخیّ امام البغدادیین من المعتزله وکان فی دوله المقتدر قبل ان یخلق الرضی بمده طویله»(۱۰)

۴- ابن عبد ربّه مالکى ۳۲۸ هق در کتاب «عقدالفرید»؛به گفته علامه مجلسى در«بحارالانوار» و قطیفى در « الفرقه الناجیه» خطبه شقشقیه در جزء چهارم عقد الفرید وجود داشته است لکن در نسخه‏هاى چاپی موجود محذوف می باشد (۱۱)

۵- ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق ۳۸۱ هق؛وی خطبه را درکتاب «معانی الاخبار» ذکر کرده است که تاریخ پایان کتابت آن سال ۳۳۱هجری قمری یعنی ۲۸ سال قبل از میلاد سید رضی بوده است، چنانکه سید بن طاوس (ره) در« الطرائف» بدین مطلب تصریح کرده وگفته است: « و رأیت خطبهً لعلیّ علیه السلام قد فسّرها الحسن بن عبد الله ابن سعید العسکری … والخطبه فی کتاب اسمهُ کتاب معانی الاخبار تاریخ الفراغ من نسخهِ سنه إحدی وثلاثین وثلاثمائه»(۱۲)

همچنین علامه شوشتری در شرح خود بر نهج البلاغه می نویسد:« نعم لو کان قال: إنّ الصدوق ذکرها فی « معانیه» و فراغه منه کان فی سنه (۳۳۱) قبل مولد الرضی کان وجهاً»(۱۳)

تذکر: علامه شهرستانی در کتاب « ما هو النهج البلاغه» ابو احمد حسن بن عبد الله عسکری را از جمله راویان خطبه شقشقیه معرفی نموده که در قرن سوم وقبل از تولد سید رضی می زیسته است در حالی که چنین نیست چرا که ابو احمد در سال ۲۹۳ هق متولد و به سال ۳۸۲هق از دنیا رفته است یعنی حدود ۲۳ سال بعد از تولد سید رضی وفات کرده است (۱۴)-

از دیگر شواهد بطلان این ادعاى واهى این است که «قاضى عبدالجبار معتزلى» که خود از متعصبین علماى اهل سنت بوده است خطبه شقشقیه را در کتاب «المغنى» ذکر کرده است او در این کتاب به تأویل برخى از کلمات خطبه پرداخته وآن عباراتى که بر طعن خلفاى ثلاثه دلالت مى‏کرد را توجیح نموده است اما با این همه استناد خطبه شقشقیه به امام على علیه السلام را انکار نکرده است(۱۵)

بنابر این اثبات گردید که خطبه شقشقیه نه تنها از بیانات بلا تردید امیر المؤمنین علیه السلام می باشد بلکه از مهمترین وشریفترین خطب حضرت است که شایسته مطالعه وتأمل وتدبر عالمانه در مضامین آن می باشد.

پی نوشت:
۱- مجله کیهان فرهنگی ش۱۷۰ ص ۶۸
۲- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۱ ص۲۰۵
۳- راه یافته یا چگونه شیعه شدم ص۴۳
۴- در پیرامون نهج البلاغه ص۷۲
۵- بحار الانوار ج۲۹ ص۴۹۹
۶- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۱ ص۲۰۶
۷- شرح نهج البلاغه ابن میثم ج۱ ص۲۵۲
۸- همان
۹- یادنامه‏کنگره‏هزاره‏نهج‏البلاغه، مقاله چهاردهم ص ۳۰۸ – استناد نهج البلاغه، امتیاز علیخان عرشی ص۲۱
۱۰- شرح نهج البلاغه ج۱ ص۲۰۵
۱۱- بحارالانوار ج۲۹ ص۴۹۹ – در پیرامون نهج البلاغه ص۷۲
۱۲- الطرائف، سید بن طاوس ص۴۱۷
۱۳- بهج‏الصباغه فی ‏شرح ‏نهج‏البلاغه ج ۵ ص۲۷۳
۱۴- الغدیر ج۷ ص۱۱۱
۱۵- شرح النهج البلاغه المقتطف من بحار الانوار ج۱ ص۶۱
نکته : خطبه شقشقیه امام علی نهج البلاغه”
منبع: باشگاه اندیشه ۲۸/۳/۱۳۸۴
برچسب ها :

بدون دیدگاه